در میانسالی خودم راه می روم
با دست و دلی که بوی جوهر و رنگ می دهد
با قامتی تکیده پر از قناعت و صبر
و دلواپسی های ابدی
با احساسی عجیب در هوای دویدن
سهم من از جهان
قلبی است
و کودکی که پرنده را نمی ترساند
و جاده هایی که از سر عمد
به هیچ کجا نمیرسند
About me
...
دریچه ای می سازم از رنگ
و چشم اندازی به خلوت وهیچ
تا روح از رابطه ای به رابطه ای بلغزد
و دل از آهی ،به آهی!
***
خواستی، همه باغهای جهان را ببر
و کبوترها را
و رویاها را
اما مرا، یک لحظه بس است
تا پشت پلکهایم ریلی بگذارم
برای قطاری که می آید
با نهال های تازه و هزار بیضه کبوتر
شتاب که بگیرد دلم
معجزه ای می آورد
پر از اشاره و رویا