غیبت من از تمام شدنم نبود.همیشه حرفی برای گفتن هست. گوشی برای شنیدن هست.یک روز می توانستی رازهایت را با خودت به گور ببری . می توانستی دلت را به خاک بسپاری و روی همه ی سنگ های صاف جهان بنویسی :بدون شرح
حالا نمی شود،حالا دردهایت هم مال خودت نیست.همه چیز صاحب دارد حتا دلت که نمی دانی زیر کدام سنگ بدون شرح گمش کرده ای.
غیبت من از تمام شدنم نبود. همیشه می شود کاری کرد و من رفتم که کاری کنم و کردم و دخترم را سپردم به همه ی اعتماد های بشری،به دلش که مال خودش بود. عروسش کردم به احترامی که همیشه در من برانگیخته بود.به همین سادگی،به همین اندازه ای که قد خودش بود.