بیهوده نیست که شکل سئوال شدم
مجهول جاودانه و پاسخ محال شدم
به یک کرشمه ی ممنوع که چشم حوّا کرد
خراب وسوسه ی طعم سیب کال شدم
هبوط کردم و افتادم از خدابر خاک
بدین سبب به زمین نقشی از زوال شدم
هزار خصلت زیبا در اندرونم بود
گناه چه بود که موجود بی خصال شدم
شیری به بیشه ی روحم مدام می غرّید
سقوط کردم و راضی به زوزه ی شغال شدم
مرا به خنجر تقدیر می زند هستی
چگونه شرح دهم درد دل که لال شدم
مکن سئوال دگر ای دهان خاک آلود
که خسته از جهان پر از قیل و قال شدم
دلم تحمل دردش حدودی داشت
از آن حدود گذشت و بی خیال شدم.