من و این رنج سکوت
من و آوار ثقیل غم تو
به تمنای بلندی هر روز
چشم در چشم تو می دوزم
هر چند ، چشم امیدم را
ضربه ی نیشتر باور تو
چند روزی است که ویران کرده است
و زمان ، ریخته در کالبد منجمد تنهایی
انتظار عبث آمدنت را در پیش .
چند روزی هست
به جز از پای کسالت ای دوست
قدم هیچ کسی را دل من
به زوایای غریب ذهنم ، پژواک نکرد.